
مریم شیعه | شهرآرانیوز؛ روی برگههای امتحانی بزرگ با سربرگ آبی رنگ، فیلم نامه اش را مینویسد. برای آنکه نسخهای نزد خودش بماند، کاغذ کاربن زیرش میگذارد. هنوز سیزده ساله است و هم سن وسال هایش تابستان را جور دیگری سر میکنند، او، اما عاشق دوربین است. اولین باری که اتاق تاریک مونتاژ را دید هیچ وقت از حافظه اش پاک نشد. بعد از آن، فراغت تابستانها را با فیلم نامه نویسی پر میکند.
فیلم نامه را که مینویسد به دفتر انجمن سینمای جوانان ایران میبرد و آنجا قرار است متن نوجوانها خوانده شود و اگر پذیرفته شد، دوربین و سه پایه و چراغ و باتری و فیلم خام در اختیارشان بگذارند. هادی، میخواهد قصه هایش را روی کاغذ بیاورد و بعد از روی کاغذ بلندشان کند و روی پرده نقرهای بیندازد. کانون پرورش فکری جایی بود که او را با عالم سینما و فیلم سازی آشنا کرد. دوستانی دارد که فیلم برداری بلدند. یکی از آنها کمک میکند و نخستین فیلم او ساخته میشود.
فیلمی که خودش سالها بعد میگوید از نظر فنی ضعیف بود، اما موضوع و پرداخت جالبی داشت. هر تابستان به انجمن میرود و فیلمی میسازد. فیلم خام در آن روزگار ارزان و فراوان نیست؛ هر متر آن حساب دارد و هر اشتباه، بخشی از امکان محدود فیلم سازی را میبلعد. نام فیلم دومش را «چشم ها» میگذارد. برادرش در آن بازی میکند. پدر و مادرش جلوی دوربین میروند.
اثر به جشنواره سینمای جوان راه مییابد و برای نخستین بار آدمهای زیادی در یک سالن مینشینند و تصاویر ساخته این نوجوان را روی پرده تماشا میکنند. او دیده میشود و برادرش جایزه بازیگری دریافت میکند. هادی چهارده ساله، طعم پیروزی را با تمام وجود میچشد. با حمید نعمت ا... که چندسال از او بزرگتر است رفاقت میکند و زندگی حرفهای هر دو، آرام آرام مونتاژ میشود و سروشکل میگیرد. دو رفیق و یک میز
«هادی مقدم دوست» مسیرش را از فیلم کوتاه به مطبوعات سینمایی و سپس سینما و تلویزیون رساند. سالها در نشریه تخصصی «فیلم نگار» قلم زد و با مجلاتی مانند «فیلم» و «۲۴» همکاری داشت. همکاری حرفهای او و حمید نعمت ا...، امتداد همان رفاقت جوانی بود. آنها برای نوشتن، بیش از آنکه به تقسیم خشک وظایف تکیه کنند، گفتوگو میکردند و به ایده هایشان سروشکل میدادند.
«بی پولی» یکی از …






